تبليغاتX
زیرگنبد کبود

زیرگنبد کبود

کلبه کوچولویه من

تولد تولد تولدم مبارک!!!!

سلام

خوبید دوستای خوبم؟؟

من دیگه بزرگ شدما!!!!!

امروز تولد نمیدونم چند سالگیم بود!!!!خب من چکارکنم گیج شدم معلوم نیست فعلا دقیق چندسالمه!!!!

ولی به احتمال زیاد قراره یه چند سالی تو این سن بمونم... میدونید که منم یه خانمم وخانماهیچ وقت سن اصلیشونو رو نمیکنن!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 17:44  توسط الناز  | 

پیوندتان مبارک

لباس یاس برتن کرده زهرا

کناردست او بنشستمولا

محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت

غللط گفتم بلی نه!یاعلی گفت

زیباترین وصال مبارک باد

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:44  توسط الناز  | 

و عشق

 

عشق را دوست دارم وبیش تراز آن غم عشق را و میدانم که هرچه میکشم از عشق است...

شکستن غرورم , دلدادگیم , تنهاییم ازعشق است وای  از عشق , وای از عشق...

صحبت من نغمه های تلخ و شبرین زندگی است ولی نغمه های زندگی من تمام تلخ است وشیرینی به خود ندیده ...

دلم برای خودم می سوزد که چه بودمو چه شدم عشق را پذیرفتم و شاد و خوشحال شدم ولی دیری نپایید که این شادی به هم خورد وبهار تمام شد ومن به خزان زندگی رسیدم وحال این عاشق درحال پرپرشدن است وبه تدریج پرپرمیشود....

برای کسانی که از عشق بی خبرند و آن رابازیچه ای بیش نمیدادند, عشق راباید به شکل پرواز یک پرنده تفسیرکرد و برای کسانی که عاشقند وامید درد عشق, عشق راباید منزله ی آب برای ماهی تفسیرکرد...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 17:34  توسط الناز  | 

ما اومدیم ما اومدیم....

سلام

مشهدی الناز برگشت!!!

جاتون خالی خییییلییی خوب بود مخصوصا که زیارت مخصوصه هم بود کلی حال کردم!!! بچه ها اونجا بارون میومد منم حال میکردم جاتون خالی انقد زیربارون با امام رضا حرف زدم که دلم خالیه خالی شد......

یه همسفر همدردهم همراهم بو از بودنش فیض بردم ...فروغ دوست قدیمه جدید شده!!!!!ولش کن زیادتوضیح نمیدم ....

راستی امام طلا دعوتمون کرد ناهار خونشون!!!!یعنی رفتیم رستوران امام طلا غذای خوشمزه بهمون داد

ولی ازمن به شمانصیحت که حتما تو زیارت مخصوصه برید مشهد همه چی یه جورعجیبه انگار هرچی میخوای هست...انگار امام طلا زیرنظرداردت...همش نگات میکنه نمیدونم چطوری منظورمو برسونم....خلاصه که خیییلییی خوبه!!!

دیگه بستونه بای

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 22:0  توسط الناز  | 

مهمونیه مخصوص!!!

سلام

پنج شنبه قراره برم مشهد واسه همتون دعامیکنم یهو طلبیدم امام رضا قربونش برم خییییلییی نیازداشتم.... واقعا حالو روز خوبی ندارم میخوام همه بغضامو جمع کنم ببرمشون پیش امام طلا همه رو با خودش تقسیم کنم اونم میبره میده به خدا!!خداهم یه خورده بیشترازالان هوامونو داره!!

عاشقتم امام طلا.....

برای همتون دعامیکنم مخصوصادوستای نازم و ممحی خانم و.....

میخوام از اونجابرگشتم دیگه خوب باشم خداکنه بشه!!!!

خداحافظتون تابعد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 20:48  توسط الناز  | 

برو

برو! وقت رفتنه ! نازنینم سرانجام سهم تو رفتن شد و سهم من ماندن ! سهم من از عشق چیزی بیشتر از رویایی دل انگیز و شیرین نبود ولی حالا به همین رویای شیرین قانعم ! برو و نگذار نگاه سرد و بی مهرت حلاوت این رویا را به تلخی بدل کند . . . به همین رویای شیرین قانعم ! به رویایی که که با گذراندن آن از ذهن و قلب عطری دل انگیز تمام وجودم را پر می کند ! آرامشی عجیب در درونم موج میزند ! عزیز دل یاد تو را به آن روز که اولین بار دیدمت خلاصه می کنم و روزهای تنهایی و بی مهری را خط میزنم تا همچنان در ذهنم نجیب و مغرور جلوه کنی همان طوری که همیشه بودی و هستی و خواهی بود نمی خواهم برایت از تنهایی هایم بگویم . . . از چشمان همیشه منتظرم . . . از بی قراری هایم . . . از گریه های شبانه ام درکنج عزلت و غم . . . نمی خواهم بگویم که اینها بهای عشق است دریغا که عشق من در باورت نگنجید و شکوفه های محبت در قلبت جوانه نزد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390ساعت 20:34  توسط الناز  | 

عنوان نداره

سلام

 

 ما آدما یه وقتایی همه چهارچوبامونو میشکونیم واسه عشقمون.... ولی شاید واقعا ارزششو نداشته باشه....

تو این یک ماهه به دلم زیاد بها دادم سکان زندگیمو دادم دستشو عقلو بی اراده کردم!! دلمم تا دلش خواست تازوند... آخرشم شدم آدم قبلی با این تفاوت که دیگه غروری براش نمونده!!

حس میکنم همچین بگی نگی شخصیتمو خرد کردم!!!خودمو کوچیک کردم!!! کاشکی هیچوقت دوست داشتنی وجود نداشت... عشقی وجود نداشت... کاش هیچوقت دلی وجود نداشت که بخوای به کسی بسپریش و آخرشم نتونه امانت داره خوبی باشه برات بشکونشو بدش بهت... آخه با قلب شکسته میخوام چکار کنم.... حتی فکر اینم نکرد که بابا دیگه به دردش نمیخوره یه دل شکسته و نا امید... حداقل بزار یادگاری نگهش دارم!!!!تاحالا میگفت خب من نمیدونستم!!! خب آخه نامرد الان که دیگه میدونی؟؟؟ چرا همش میخوای به من افکارتو تحمیل کنی که تو منو دوست نداری؟؟!! توهم ذهنته... تو منو نمیشناسی که بتونی دوستم داشته باشی؟؟!!! اوکی من دوستت ندارم... من توهم زدم... من دیونه ام... من روانیم... من دروغگوام... من اصلا تورو دوست ندارم... تا الان داشتم ولی ازاین به بعد ندارم و نخواهم داشت... واسه همیشه از زندگیم بیرونت میکنم.... بهت گفتم  وقتی که کنارت ایستاده بودمو ازخجالت رومو اونوری کرده بودم!!! گفتم که از اینجا که برم دیگه هیچی رو باخودم نمیبرم... هیچی همش بمونه پیش خودت... احسا س... قلب شکسته ام... دیگه هیچ کدومو نمیخوام... همش مال خودت... من میرم با عقلم بقیه زندگیمو ادامه میدم!!!!عقلم میگه برو دنبال کسی که دوستت داره.... چون یواش یواش توهم میتونی دوستش داشته باشی... اونوقت دیگه غرورت خرد نمیشه.... احساست لگدمال نمیشه.... یادم میاد کسایی که دوستم داشتن و من بخاطر اون به هیچکدومشون محل نمیذاشتم!!!!الان میفهم که منه نفهم چی به سرزندگیشون آوردم با احساسات مسخره ام!!!! وقتی خیییلییی بی تفاوت گفت خب تو همه حرفارو زدی دیگه چیزی نمونده که من بگم!!!!!یاد اون بدبختایی افتادم که با حرفای من چقدر حالشون گرفته شده و چقدر عذاب کشیدن!!!!از خودم متنفرم!! کاش هیچوقت نمیدیدمش که الان عذاب وجدان رفتارم بادیگران و عذاب اینکه دنیا چقدر زود جواب کارایه کوچیکه مارو میده!!!!یعنی اونم جواب کارشو میبینه؟؟؟؟!!! بهش میگم چون تو جامعه عرف نیست که دخترا پاپیش بزارن... الان من خودمو خیییلییی کوچیک کردم.... میگه نه تو تلاشتو کردی!!!!خییییییییییییییییییییییییلییییییییییییییییی حالم بده!!!!

زندگی خیییلییی پست و کثیف شده!!! میخوام دیگه از این به بعدهر جوری هست ... زندگی رو میگم!!! بد یا خوب شادی یا غم... مشکل یا آسودگی هرچی... هرچی که هست ... من دیگه میخوام بشم یه آدم آهنی که فقط برنامه خنده رو رو سیستمش نصب کردن!!دیکه احساسات نداره!!! فقط خوشحالی فقط خنده... دیگه غصه ی هیچ چیزیو تو زندگییم نمیخوام بخورم...

حس میکنم خیییلییی تاوان دادم بابت غصه خوردنم... بابت دلم و بابت احساسم... میخوام بشم الناز سرخوشو خوشحال همونی که تا5.6 سال پیش بودم.... اصلا میخوام بچه بشم.... به کسی چه ربطی داره؟؟؟؟!!!!

 

ولی میدونم که نمیتونم!!!اگه میتونستم تاحالا این کارو کرده بودم!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 17:44  توسط الناز  | 

مشوش

 

اگر میتوانستم روزی دیوانگی ام را برایت به تصویر بکشم و آشوب درونم را بازبتابانم

واگرمیتوانستی از نگاه بی قرارم آشفتگی های درونم را بخوانی واگر میتوانستم دنیای زشت یازیبای پشت چشمانم را ببینم واگر میتوانستم راز دلم را متبلور کنم و به عشق بیارایم و دربرابر چشمانت برقصانم وصدای آبشار زندگی را پشت کوه های سربه فلک کشیده به ارمغان بیاورم اگر میتوانستم یگانگی را با بی کرانگی دنیا عوض نمی کردم بگذار از گلبوته های سرخ باغچه ی عمرم را هم آغوشت کنم و میان رسیدن گم شوم..... بگذار زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 21:38  توسط الناز  | 

می نشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت

باز رندان بان خود بودم

آن من دیوانه عاصی

در درونم های و هوی میکرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

روزنی را جست و جو میکرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم نمیدانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 16:19  توسط الناز  | 

بی هدف!!

به روزهایی که آبی نمی سوزند و لحظه هایی که نیامده خط خواهند خورد می اندیشم برای تو چه فرقی میکند؟؟

وقتی روزهای گریخته ات در قاب هیچ تقویمی نمیگنجد و فردا دیروزی که در کنج اتاق  خمیازه میکشد.... واژه ها را رد می کنی به جرمی که نیامده اند و کاغذ مچاله در دستت حتی ندیدی که برایت پنجره کشیدم که ساید فردایت آفتابی باشد....

ما بهم دروغ گفتیم نه تو از کوپه ی قطار دست تکان دادی نه من در ایستگاه منتظر بودم قطاری که تو را آورد مرا با خود برد....گم شدم... بی سرزمین... بی عشق!

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:6  توسط الناز  |